نامه فرهنگ

نامه فرهنگ
آخرین نظرات

کار ما از این حرف ها گذشته

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۸۶، ۰۸:۱۰ ق.ظ

... پرواز اول

*آره هر روز به خودم گوشزد می کنم که بابا جون .من دیگه از این حرفا به درم. فقط باید به فکر این باشم که کلاهمو از دست ندم و گلیممو از آب بکشم و بتونم هر لحظه فقط به فکر خوشی اون لحظه باشم تا به بد بختی هام فکر نکنم.

بابا جون . به خدا چشم و دل و شکممون سیره. انگار شعار و گریه کردن و دعای کمیل و این جور حرفا جوونی مارو ارضا می کنه. اصلا به فکر جوونا نیستن. سرشونو کردن توی برف .اطرافشونو نمی بینن.

**آره راست می گی.سرشون تو برفه. ولی آخه. اون رضایتی که به دست آوردن از چیه ؟ چرا این قدر طرفداریشو می کنن؟آیا از شکم های گرسنشون راضی ان؟ یا از سکوت و تکرار زندگی؟ آیا همشون حیله دارند و از اعتقادشون سود مال و مقام بردن؟ پس اون بچه پایین شهری که واسه نماز می دوه یا اول و آ خر جملاتش ان شائ الله و الحمد لله است . این امید و برق چشم و از کدوم لذت کسب کرده.

آیا الکی خوشن؟ یا نکنه احساسات جوونی و شهوت نفسانی ندارن؟ آیا عصر غریبونه دلتنگ نمی شن؟

چی شده؟اون آدم نکنه از جنس کاه و سنگه؟ همون قشری که به خشک مذهب معروفن . این خشکی از کجا اومده ؟ نکنه دل ندارن؟ چطوریه که با چهارتا دعا و نماز و زیارت راضی می شن؟این رضایت قلبی که در متانت سیرت و صورتشون موج می زنه از کجا اومده؟

*چرا ما جوونا آروم و قرار نداریم و بهونه مییاریم و برای راضی کردن و آروم نشوندن دل که به اسم روح می شناسیم. هر لحظه آشوب و دل شوره داریم که حال چه کنم؟ وای...وای...

**چه بسیار دل خوشی ها که برای کم نیاوردن بین رفقا هر روز به خودمون تزریق می کنیم و مست میشیم.

***چون دیگران مستی را می نمایانند.

*و حتما عیش است و مستی.

**آره . مستی و بی خیالی.

*** راست می گین .مستیه.

*همیشه و هر لحظه حس می کنم یه کسی داره بهم زور میگه.حتی در موافقت کردن و اطاعت. دارم تو سری یه زور رو می خورم.

***یه رمان خوندم که مردی زندگی بسیار خوشی داشت ودارای موفقیت های بسیار بود.

یه روز در حالی که برای کارهای روزانه از خونه بیرون اومد.ناگهان ضربه ای به سرش خورد. هر روز این ضربه و هر بار این جریان بود و هیچ علتی نیافت .اوایل بسیار درد کشید.و بعدها عصبانی و عصبانی تر شد. بعد ها تنها آه تکرار می کشید.وباز بعدها فقط از این تکرار و درد دائم خسته بود.سال ها در پی دفع علت های احتمالی تلاش کرد.

روزی بسیار نومید از خونه اش بیرون اومد.وآن ضربه به سرش کوبیده نشد.خوشحال شد.

فردا روز باز ضربه نیومد.تنهایی به او هجوم آورد و دلش گرفت. و هیچ بودی نبود که اونو تحویل بگیره.چند روز بعد دق کرد و فرداها کاغذی از او یافتند که نگاشته بود:

من ناخودآگاه به محبت پنهان در آن ضربه دل بستم.و هر روز این ضربه روحیه مبارزه را در من افزون ساخت. واکنون ایمان دارم که سالهاست به من وفادار بود. با آه دل من . از من نا امید شدو من تاب جدایی از این وفا را ندارم...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۶/۰۹/۲۵
  • ۱۳۶ نمایش
  • مهدی دلبند

نظرات (۱)

سلام مهدی جان
لذت بردم
اگه منو پیوند کنی ممنون میشم
http://owjair.blogfa.com/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی