نامه فرهنگ

نامه فرهنگ
آخرین نظرات

....و آیت پرواز کرد

سه شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۰، ۰۵:۲۸ ق.ظ

اولین بار تو مسجد صاحب الزمان (عج) دیدمش.شاید حدود هفت هشت سال پیش بود.تازه از روستا به شهر اومده بود.به هوای آلوده و ناجوانمرد شهر عادت نداشت.همون صفای باطن دهاتی رو داشت.زلال مثل چشمه ساران.به نظرم سوم دبیرستان یا پیش دانشگاهی بود.باهم که آشنا شدیم تازه فهمیدم که پسر همین مش ضربعلی خودمونه.همین مش ضربعلی که در نگاه ما مردمان لوکس آسفالت نشین این جور آدما دهاتی اند و طفیلی جامعه شهری و فقط به درد بیگاری می خورن. مش ضربعلی توبازار عمده فروش ها بار خالی می کرد.بعضی وقت ها هم که مسجد کار ساختمونی داشت اونجا کارگری می کرد.همه دغدغش یه لقمه نون حلال بود.

****

تو سلام و احوالپرسی کردن و تواضع درست مثه باباش بود.دلی بزرگ داشت.سرشار از صفا و صمیمیت و «آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست».

****

اون اوایل بیشتر فصل تابستون می اومد شهر.می اومد برای کار و کمک به پدرش.بچه ی زرنگی بود.یادمه یه تابستون تو یه مغازه آبمیوه گیری همون نزدیک مسجد کار می کرد.اون موقع ها من هم تابستون ها اگر کاری گیرم می اومد کار می کردم.یکی دو ماهی تو آبمیوه گیری کار کرد.بعد به من گفت که برم جاش  کار کنم.نمی دونم چرا.ولی دیگه ادامه نداد.

صاحب کار به من گفت اگه آیت تاییدت میکنه بیا.آخه آیت رو خیلی قبول داشت.

****

یادمه چندتا شیشه وچسب خریده بود.می خواست بساط شربت فروشی رو رو فلکه پهن کنه.نمی دونم. شاید همون موقع ها به فکر شربت شهادت بود.

****

همیشه تو برنامه های مسجد اولین نفر بود.دربرپایی خیمه محرم اول بود.تو روضه و سینه زنی ها اول بود. توپذیرایی از مجلس امام حسین(ع) اول بود.تو مناجات و راز و نیاز با خدا اول بود.تو همه این سال ها داشت مقدمات سفر رو فراهم می کرد .اما ما غافل بودیم.همیشه یه نور معنوی تو صورتش بود.

****

یه شب تو مسجد اومد پیشم.ازم اسم وزرا و مسئولین سازمانها و نهادها رو خواست. گفتم برای چه می خوای؟گفت برای استخدام سپاه می خوام

****

یه بار تو لباس سپاهی دیدمش.همون آیت بود. آیت الله.آیت الله صدیقی.باهمون صفا.تازه معنوی تر شده بود.آخه یکی از دلایلی که می خواست بره سپاه فضای معنوی سپاه بود.البته یه دلیل دیگه هم داشت .عشق به شهادت.

****

حدود یک ماه پیش تو خیابون دیدمش.اوایل نبرد سپاه با گروهگ پژاک بود.چندتا شهید آورده بودند.

گفتم کجایی؟

گفت: تیپ 48.

-رفتی منطقه

-بله

-انشاءالله کی شهید میشی؟

-هر وقت خدا توفیق بده ،ما لیاقت نداریم.

-راستی از فلانی خبر نداری؟

-اون تو یه گردان دیگه اس.ما خط مقدمیم

باز هم مثل همیشه خط مقدم بود.

****

تو مراسم تشیع  همون دوستی رو دیدم که سرغشو از آیت گرفته بودم. بهم گفت فلانی:اگه این مرد شهید نمیشد،به والله تو ایمانش شک می کردم.

....و آیت پرواز کرد

و«من المومنین رجال صدقو ما عاهدالله علیه...»تفسیر شد.

سید مرتضی می گفت:«پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم.ولی حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و ما مانده ایم.»

 

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۰/۰۶/۲۲
  • ۱۷۶ نمایش
  • مهدی دلبند

نظرات (۳)

  • سوهان روح-فدائی
  • سلام داش مهدی
    ما دعوت نکرده پستتو خوندیم
    دلم حسابی گرفت حسابی
    عالی بود عالی
    ..........................................
    راسی ما به روز تشریف داریم
    یا علی
  • سوهان روح-فدائی
  • واااااااااااااااااااااااااااای یعنی تو اومدی تو سنگر ما
    از شوق بروبچ هر چی منور داشتیم ترکوندند
    نوش جونت دادا
    راسی سلام
  • ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  • سلام خسته نباشید از عکس این شهید هم معلوم بود آسمانی
    شما هم عالی نوشتید التماس دعا
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی