نامه فرهنگ

نامه فرهنگ
آخرین نظرات

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

اگر موجودیت امروز غرب را به مثابه یک تمدن بگیریم آنگاه روح حاکم بر این جسم را باید فرهنگ موجود غرب دانست.ماهیت فرهنگ غرب نیز عبارت است از زدودن قداست و ارزش از هر آنچه هست و نظر کردن به هر آنچه هست با عینک مادیت.واین خود محکم ترین ارزش و تقدس غرب است.این قداست زدایی ابتدا از ذهنیت شروع می شود و سپس عینیت می یابد.آنگاه که تعلق بشر به ماوراء ماده بریده می شود و ذهن خالی از داوری می شود،و آنگاه که  تفکر عریان شده و به تعقل خودبنیاد محدود می شود و همه چیز برای انسان مباح می شود ،نقطه شروع تمدن غرب است.از این جا به بعد مصالح نظامی ریخته می شود که در میان کف و سقفی کوتاه گرفتار می آید .روح فرهنگ در جسد تمدن دمیده می شود.این جسم را خدای خودساخته یعنی بشر غربی از روح خودش یعنی عقلانیت خودبنیاد فارغ از مبدأ و معاد در آن دمیده است.خالق و مدبر هستی را وداع گفته و  آن را منزوی کرده و خود خدای خود شده است.

آنچه به نام تمدن،تکنولوژی و علم می شناسیم ریسمان هایی است که بشر بدان ها تمسک جسته تا در عصر بی خدایی مأمنی برای خود بیابد.

آدمیان غربی در بیابان برهوت هویت سرگشته اند.در این تمدن بی سر و ته گم گشته اند.کشش های فطری را نمی توانند خاموش کنند اما دل به لذات خوش کرده اند و سرگرم خویش اند.

همه این حرف ها را می توان در قالب این دو واژه گنجاند.«اومانیسم» و«لیبرالیسم»

اومانیسم همان طغیان علیه خداست و لیبرالیسم زدودن تقدس است.و این دو گفتار و کردار و پندار غربیان است.ارزش یعنی داشتن سود و لذت بیشتر.

در علم اخلاق می خوانیم که  شیطان ما را وسوسه می کند تا در مقابل خدا سر تعظیم فرود نیاوریم و فرمان های خداوند را اجرا نکنیم.وآنچه را خود تشخیص می دهیم انجام دهیم.رذایل همه مربوط به شیطان است.او که خود اول بار در برابر فرمان خداوند ایستاد ما را نیز در برابر خالقمان می شوراند .هنگامی که انسان احساس می کند می تواند از دستور خدا سرپیچی کند و خودش خدای خودش باشد.این سرپیچی و عصیان را در عمل هم نشان می دهد .همه چیز را در نسبت با خود تعریف می کند.هرچیزی که اختراع و اکتشاف می کند برای هرچه بیشتر لذت بردن است.وشیطان کاری جز این ندارد که به انسان بقبولاند که در معصیت لذت بیشتذی است.

با این تفسیر می توان تمدن مادی را شیطانی نامید.

اما خداوند خود می فرماید کید شیطان ضعیف است و شیطان هیچگاه نمی تواند بر آدمیان و اجتماع بشر سیطره کامل بیابد.

چرا که اگر چنین شود دیگر فلسه خلقت و عبودیت بی معناست.پس می توان گفت تمدن مادی امروز هم نمی تواند مطلقا جهان و آدمیان را تسخیر کند و آنچنان که شیطان روزی نابود خواهد شد ،این تمدن نیز روزی-که آن روز به زودی فرامی رسد-نابود خواهدشد و تمدن خداوندی بر گیتی  حاکم خواهد شد.

با این وصف ما-یعنی مسلمانان و مومنان به عبودیت الله-  باید با شیطان نبرد کنیم و پرچم فتح و ظفر را در جهاد اکبر و جهاد اصغر بر قله ها به اهتزاز درآوریم.

  • مهدی دلبند

قیدار

۱۱
خرداد

قیدار اولین کتابی است که از رضا امیر خانی خوانده ام.و آخرین نوشته امیرخانی است که در نمایشگاه کتاب امسال رونمایی شد. امسال توفیقی حاصل شد تا در قالب یک مأموریت ده روزه در نمایشگاه کتاب حضور داشته باشم.همین حضور کافی بود تا از فرصت های مناسب استفاده کنم و کتاب را تا آخر بخوانم.همکاران وقتی کتاب را در دستم می دیدند با تعجب می گفتند مگر این کتاب را کی خریده ای؟همین چند روزه چاپ شده!از بس در دستم بود  رنگ و روی جلدش پریده بود.

چون اولین کتابی است که از امیر خانی خوانده ام نمی توانم آن را با دیگر آثارش مقایسه کنم.

آن طور که نویسنده خود می گوید همه شخصیت های داستان از بطن عالم واقع زاییده نشده و نخواهند شد.قهرمان داستان قیدار است که تجلی صفت مدارای با مردمان است.نقل لوطی گری است و مرام پهلوانی.قیدار از آن دسته مردانی است که آسایش دو گیتی را در مروت با دوستان و مدارای با دشمنان می داند.آن چنان که« سر سلسله نسل سوم،قیدار نبی ،فرزند اسماعیل نبی،فرزند زاده ابوالانبیاء ابراهیم نبی است،که خود صفتش «مدارا»ی با مردمان بود و پدر پدران سلسله خاتم انبیاست...»

فضای داستان در حکومت پهلوی دوم-پسر آن پدر-سیر می کند.داستان تا زمان جنگ و حضور ناپیدای قیدار در خرمشهر به همراه «شهلاجان» کشیده می شود.داستان از ظلمات حکومت طاغوت می گذرد و وارد حکومت نور می شود.

اما حرف رضا امیرخانی چه بوده است؟

آنچه من از رمان قیدار فهمیدم و از مقصود نویسنده دریافت نمودم،برجسته کردن صفات اخلاقی و پیروزی خیر و خوبی ها بر شر و بدی هاست.خواسته است بگوید می شود در اوج خشم بر دوستان بخشید و بر دشمنان گذشت.اگر صفدر که مباشر تو و نزدیک ترین به تو است هم تو را تنها گذاشت باکی نیست .آخر الامر آن تار موی سبیل که نشان مردانگی و لوطی گری است او را به تو باز می گرداند.خواسته بگوید که قیدار قیدار نشد مگر آن گه که پشت نفس خویش را به خاک مالید.آن گاه که قیدار ایستاده دست فتاده را گرفت.آن گاه که خود و گاراژ خود و اتول های خود را بیمه جون کرد.آن گاه خود را دربند غلام حضرت ارباب یافت.

وآن طرف شاهرخ قرتی جلوه بدی ها و ناپاکی ها که آخرالامر اسیر مدارا و مردانگی قیدار می شود.هر چه  بد باشی و گاراژت و نوچه هایت پلید.از خویشتن خویش گریزی نیست.اگر دین نداری لااقل آزاده باش.قیدار باش.

نقل لوطی گری است و نالوطی گری.لنگر پاسید مأمن از راه ماندگان و از درگاه راندگان است.نه از راه ماندگان و از درگاه راندگان .مأمن «سیاه و سفیدها»ست. بر سر سفره ی قیدار رنگی ها نمی نشینند.وقیدار سر سفره ی رنگی ها نمی نشیند.رنگی ها دروغ اند .دورنگ اند. چند رنگ اند.قیدار با سیاه و سفیدهای خالص کار دارد.

سید گلپا هم عجب نفسی دارد.قیدار را که اگر سنگ را بخواهد ،سنگ آب می شود، آب کرد.وشاه رخ قرتی را نیز.قیدارها هرچه هم قیدار باشند باز نفس گرم سیدگلپاها و گود زورخانه ها و صدای مرشدها را نیاز دارند.افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.

حرف آخر

این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند... که خوشا گم نامان؟

نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید وگرفتار پنطی و نامرد شدید،امیدتان ناامید شد،بعد یکهو پیش پایتان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جو گندمی پیاده شد...

نوشته شد تا اگر روزی در بیابان،بنزین تمام کرده بودید و امیدتان نا امید شده بود،بعد جیپ شهبازی یا هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد،زنی شلنگ و چارلیتری داد دستتان تا از باکش بنزین بکشید...

نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم،مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان از دور دست می آید...

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید...

تا در افق دور شود...

باگام هایی که هر کدام...

به قاعده یک آسمان است...

  • مهدی دلبند